متن ویراستاری شده ی مطلبی که راجع به جیمی هندریکس نوشته بودم را به صادق سپردم تا نظرش را بگوید. با لحنی شائبه بر انگیز به من گفت: مطمئنی که هندریکس فقید بوده؟ گفتم خب آره! مگه چند نفر هستن که فقدانشون  کاملا محسوس باشه؟

مشغول ِ نوشتن بخش دوم مانیفست بودم که نظرم جلب شد به تلویزیون که آخرین مصاحبه ی بابک بیات  را پخش میکرد.

بابک بچه ی پایین شهر تهران با چنان شوق و بغضی از آن محله ها حرف میزد که مرا به یاد ِ عشق ِ پر وسوسه ی مارتین اسکورسیسی به نیویورک و محله ی بروکلین می انداخت.

عشق به یک محله ی تقریبا فراموش شده ، عشق به رفاقت هایی برادر گونه ، عشق به دوران و نسلی سپری شده و تمام چیزهایی که برنگ خورشید ِ بعد از ظهر تیر ماه بروی آجرهای قدیمی ِ محله ی درخونگاه می ماند.

در هوای برفی جمعه ی  تهران، میروم تا در محله ی قدیمی خودم چهارصد دستگاه پرسه ای بزنم. میدان کرمان ، جابری ، سراه چرمسازی ، دروازه دولاب ، و نهایتا تپه ای کوچک در دوشان تپه....به یاد بچه هایی که از پسکوچه های خاکی همین محل به تیم ملی فوتبال پیوستند و بچه هایی که نسل ِ نوی شعر و سینما را آغاز کردند. در خانه هایی سخت کوچک اما دلبازو در غبطه برانگیزترین دهه ی تمام ِ تاریخ: اواخر دهه ی 60 و اوایل هفتاد میلادی!

بابک با چنان صداقتی از هنر درست حرف میزند که برای تلویزیون آخوندی هم چاره ای جز تسلیم نمی ماند تا اجازه دهند از افراد در محاق ِ خبری چون شاملو و ایرج ِ جنتی عطایی یاد کند و از رفاقت و کارش با آنها گفته و یک تجلیل ِ ضمنی هم کرده باشد.

و جالب آنکه جنتی عطایی که به لحاظ کمی و کیفی ، ناب ترین و بیشترین ترانه های سیاسی ضد دیکتاتوری مذهبی را سروده  مفتخر میشود تا شعرش توسط بابک بیات قرائت شود.

بابک از حزن عمیقی که در موسیقی سکوت سرشار از ناگفته هاست میگفت که مربوط به مرگ پسرش مانی در سن 10 سالگی می شد و میگفت شنیدن این موسیقی مرا میبرد بروزی که پسرم را خاک کردم.فضای این سخن بابک ناگهان مرا بدجوری گرفت از تصور این که پدری زانو زده و فرزندش را مثل شکلات بسته بندی کرده و در دهان ِ گشاد ِ زمین میتپاند چیزی درونم لرزید .

 مانی 2ساله ای را تجسم کردم که تمام قدش را بالا میکشد تا دستش به کلاویه ی پیانو برسدو بابک لبخند زنان در را میگشلید و به سمت  مانی میرود:  مانی ِ بابا!..... اما نه مانی و نه بابک دیگر... اینجا نیستند.

                     687474703a2f2f7777772e62616.jpg

برای بابک

با تن ِ زخمی از دشنه ی نا رفیق

در هجوم ِ شب ِ بی امان

یک تنه ، بی رفیق ، رد شدی از خطر

ای قلندر ای پهلوان!

ای تو وارث ِ نسل ِ قلندری

با جغدای شب همیشه دشمنی

آخرین جون پناه در شب ِ حادثه

با تنم همطپش ، همیشه با منی

شب ِ خنجر ، شب  ِ زنجیر ، شب ِ قداره و دشنه ست

تنی از جنس خاکستر ، بروی غربت ِ آینه ست

شب ِ گرگ و شب ِ روباه

شب ِ عقرب ، شب ِ کفتار

کمین کرده نگاه جغد ، توی سایه روی دیوار

گریه ی پهلوان از فراغ پسر

زد سکوت شبو پاره کرد

آتش شعله ی عشق ِ بی قاعده

در فضای شب شراره کرد

تنها..... لحظه ی یورش جغد شب

حیفه بی صدا تو بشکنی

تنها.... در شب ِ ساکت و بی عبور

ای فانوس ِ شب تو روشنی!

شب ِ کوچه ، فراموشی

شب ِ خاموشی ِ فریاد

شب ِ ناکامی شیرین ، شب ِ خودسوزی ِ فرهاد

توی سردابه ی رخوت

من ِ تن زخمیو دریاب!

بیا ای جام ِ نوشدارو !

پس از مرگ ِ شب ِ سهراب

 

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 11 بازدید
شيداب

نمی دونم چرا تو تشييع جنازه ی بابک بيات يه حس عجيب غريبی داشتم فکر کردم که واقعن حافظه ی موسيقی ايران برای هميشه رفت و اينکه انگاری ديگه هيچ آهنگساز خوبی نداريم به من هم يه سر بزن

بهمن

شعری رو که واسه بابک بیات گفتی میخوندم،لحن شعر واسم غریبه، مثل اصراری میمونه واسه شعر گفتن، (قصدم نقد نیست)یا من از شعر امروز دورم یا شعر امروز از من دور ، که فکر کنم دومیش درست باشه، اگه حالشو داری خلاصه واسم توضیح بده، شاید هم باید از زبان خودت بشنفم تا ارتباط برقرار بشه، خلاقیت های سترون رو راحت خوندم و چسبید، اما این یکی رو نمیتونم هضم کنم ، اگر حالشو داشتی یه شب راجع به این گپی بزنیم، فدات مازی جان