امروز بعد از ظهر

روی پله های دادگستری

مردی را دیدم

که اصلا آنجا نبود

/ 6 نظر / 10 بازدید
مهدی

بعضی وقتا از تمام زندگی ِ به اين بزرگی ، من می مونم و تو و يه پنجره .. من اين طرف ، تو اون طرف .. سلام می کنيم ، دوست می شيم ، نگران می شيم ، خشمگين می شيم ، دوست می مونيم ، غصه دار می شيم .. اما چشمای همديگه رو نمی بينيم .. بوی همديگه رو حس نمی کنيم .. دستامون به هم نمی رسه .. بازی غريبيه .. اين همه نزديک ، و اين همه دور .. گاهی وقتا زندگی با يه پنجره گره می خوره ، گاهی وقتا با يه پنجره می شکنه .. من يه پنجره م .. می تونی بيای بشينی کنارم ، نفسی تازه کنی ، گلويی تر کنی ، بگی و بشنوی ، بخندی و گريه کنی ، حتا تکيه بدی ، آروم بشی ، و خوابت ببره .. اما يادت باشه من فقط يه پنجره م .. اين پنجره ، هميشه جايی ش ترَک داره .. حواست باشه زياد بهش تکيه ندی .. می شکنه ، حتما می شکنه ...

شيداب

رفته بودی داد چه کسی را بگستری اصلا چه کسی آنجا بود

شيداب

تو هنوز رو پله های دادگستری نشستی بابا بی خيال نکنه مراد ميده ما رو هم خبر کن با گونی بياييم

رزیتا

u know me

danıll kharms hamon chızı ro khast ke mehdı dar ın nazarıat anjam dad.