رویکرد ِ چند گانه به سنت

us_and_them.jpg

 

دیگری 

 

انسان همواره ( من ) را در رابطه با ( جُز _ من ) و ( خود ) را در مقابل با ( دیگری) تبیین و شناسائی میکند. جُز_من عبارت است از قلمروی عینیت به طور کلی ، نه یک شئی معین یا دسته ای از اشیا و این جُز_من در درون ِ منرویاروی من قرار میگیرد. وجود ِ ( دیگری) برای خودآگاهی امری ضروری ست، چرا که شرط اساسی و بنیادین ِ آگاهی ، رابطه ی ذهن/ عین (سوژه/ ابژه ) است. پس از این روست که هم ذهن و هم عین،هم من و هم جز_من می باید برای حصول ِ آگاهی حضور داشته باشند. آگاهی پدید نمی آید مگر آنکه جز _ من رو در روی من قرار گیرد  و من می باید که خود این رویارو نهادن را انجام دهد. در اینجاست که برای آگاهی ، من ، جز_من را در مقام سوژه ی شناسائی قرار میدهد و با توجه و رویکرد به آن، خود را در رابطه با دیگری میشناسد. این تفکر در اندیشمندانی چون هیدگر ، فوکو و دریدا مورد توجه بوده است.

از منظر هیدگر یکی از وجودیه های (دازاین) هستن با دیگران است. و بینش و آگاهی ما درباره ی خودمان همواره به این با دیگران _ هستن وابسته است. ما همواره با دیگرانیم . من اکنون در اتاق تنهایم ، اما آن صندلی ِ خالی در گوشه ی اتاق حضور ِ دیگران را تداعی میکند. ما با دیگرانیم و برای دیگران ما خود هستیم در حضور ِ دیگران .... و در حضور دیگران دیگر خود نیستیم.

این دیگران که ما همواره خو را با آنها می شناسیم همان آدمهای گرفتار ِ روزمرگی هستند. آنها اعمال و رفتار ما را به دیکته میکنند و ما ناگزیر همانیم که آنها میگویند. این آدمها ما را به ورطه ی روزمرگی میرانند و از هستی اصیل باز میدارند ، اما این دازاین اصیل آنگاه که عزم ِاصالت ِ خویش و گریز از روزمرگی میکند ،خود را از سخن آدمیان بر میکشد و آنگونه می زید که شایسته ی اوست و گریز از دیگران و آدم ها جز با شناخت حالات و زیست جهان آنها امکان پذیر نیست. از اینجاست که دازاین اصیل با شناخت موقعیت ادم ها در مقام ِ ( دیگری ) ، از آن موقعیت میگریزد. پس گریز از یک موقعیت ، جز با شناخت ِ مولفه ها و حالات آن موقعیت امکان پذیر نیست. از این نگاه میتوان مفهوم ِ ما و سنت را نیز چونان خود و دیگری تبیین کرد ، و این امر ریشه در مدرنیته و روایت ِ عصر روشنگری دارد ، که در آن مفهوم ِ سوژه / ابژه شکل گرفته و آنچه مربوط به ماقبل مدرن است سنت نام میگیرد. ( مهم ترین نتیجه ی روایت عصر روشنگری تقسیم تاریخ جهان به دو دوره ی مجزا بوده ف دوره های ماقبل مدرن و دوره ی مدرن.

در دوره ی مدرن که توسط مفهوم ِ عام عقل تعریف میشود ، آدمی به یاری ِ علم ، تمام رازهای طبیعت را میگشاید و به یاری تکنولوژی بر آن مسلط میشود. در عرصه ی جامعه و فرهنگ نیز همه ی مشکلات از طریق هندسه ، اخلاق ( دکارت ) و هندسه ی اجتماعی حل خواهد شد و در نهایت همه ی آدمیان در غالب بشریتی وحدت یتفته ، سعادتمند خواهند شد...

مساله ی مورد بحث من به دوره ی ماقبل مدرن مربوط میشود. آگاهی تاریخ مدرن بنا به ماهیت خویش می بایست این دوره را نیز بر اساس ِ یک مفهوم ِ کلی و انتزاعی تعریف کند. بدینسان مفهوم سنت از دل تفکر ِ مدرن زاده شد.

دوران مدرن پیشامدرن را سنت نام مینهد و آن را چونان ( دیگری ) میشناسد و هرچه آنچه را که دیگری است به منظور تبیین ِ خود طرد میکند. مدرنیته از دل ِ نامیدن سنت و شناخت ِ مولفه های آن سر بر آورده است و اندیشمندان ِ آن همواره با برخواندن ِ سنت چونان (دیگری) مختصات ان دیگری را جسته و خود را در مقابل آن مینهند پس لازمه ی کار ، خواندن و قرائت ِ سنت در مقام ِ (دیگری) و برساختن ِ خود است . اندیشمندانی که داعیه ی سنت شکنی دارند ، خود سنت شناسانی بزرگند. آنها همگی فلسفه و اندیشه ی خود را بر پایه ی دیالوگ با سنت پی نهاده اند. برای هیدگر ، هستی شناسی و به زعم ِ خودش ، هستی شناسی ِ بنیادی که اساس فلسفه ی اوست بر پایه ی دیالوگی ست که با سنت ِ فلسفی ِ قبل از خود از افلاطون تا کانت و هوسرل دارد . ساختار مابعدالطبیعه جز با شناخت تاریخ و سنت ِ متافیزیک که به اعتقاد او تاریخ ِ اندیشه ی غرب ، تاریخ ِ متافیزیک است ، امکانپذیر نیست.( هیدگر با الهام از هراکلیتوس ، پارمنیدس و آناکسیمندر که قبل از سقراط میزیستند ، به سنتی میپردازد که بطور متمایز و خاص از سقراط آغاز میشود و به افلاطون و ارسطو میرسد و از آنجا به سنت تفکر غربی سرایت میکند. در این سنت ِ فکری ، فلسفه درگیر روایت های متفاوتی از عقلانیت است که هیدگر این سنت را مابعدالطبیعی مینامد که بواسطه ی بحث های عقلانی و برهانی قوام می یابد. )

او در نوشته هایش از فیلسوفان ِ ماقبل سقراطی گرفته تا بنیامین و سارتر با همه سخن میگوید . دریدا نیز که واژه ی دیکانستراکشن را از دیستراکشن ِ هیدگر گرفته است ، مفاهیمی چون متافیزیک حضور ، کلام_ محوری ، آوا محوری و جز این را در دیالوگی خستگی ناپذیر با سنتی پر دامنه بنا مینهد او در آثار اندیشمندان غورمیکند و در پی یافتن ِ ناسازه های نهفته در متن ِ آنهاست. مراد از بن فکنی (دیکانستراکشن) عبارت است از جابجا نمودن و ساختارزدایی سنت و کشف عناصر ِ سازنده ی آن سنت... در حقیقت بن فکنی به ما می آموزد که هر فرادهش و سنت را بنیان فکنی نموده و سپس عناصر به دست آمده را دوباره بازنویسی کنیم و این امر پر واضح است که جز با شناخت سنت رخ نمیدهد. دریدا خوب میداند که تنها نقطه ی موجه عزیمت برای ساختار زدائیِ سنت ، خود ِ سنت است .

در اینجا بد نیست اشاره ی مختصری نیز داشته باشم به مفهوم رویکرد فلسفه ی روشنگری تا موضوع روشن شود. روشنگری ایده آل خود را بنابر الگوی علم طبیعی(فیزیک) میگیرد. کوشش برای حل مساله ی مرکزی ِ روش فلسفی بیشتر متضمن استناد به قواعد استدلال در فلسفه ی نیوتن است تا گفتار درباره ی روش ِ دکارت ! زیرا روش نیوتن روش قیاسی محض نیست بلکه روشی ست تحلیلی. روش ِ پژوهش ِ نیوتنی این نیست که از مفاهیم و اصول ِ موضوعه آغاز کنیم تا به پدیدارها برسیم بلکه بر عکس می باید از پدیدترها آغاز و سپس از مطالعه ی آنها مفاهیم و اصول را استخراج کنیم . در این میان مهمترین نقش خرد ، پیوستن امور به یکدیگر و گسستن ِ آنها از یکدیگر است (تجزیه و ترکیب) خرد تمام امور ی واقع و همه ی یافته های بسیط ِ تجربی و همه ی اعتقاداتی را که بر پایه ی وحی ، سنت یا مرجعیت پذیرفته شده اند میشکافد و تا همه ی آن امور را به بسیط ترین مولفه های سازنده شان تجزیه نکند آرام نمی نشیند . به دنبال این تحلیل ، کار ِ ساختن آغاز میشود . خرد نمی تئاند با اجزای پراکنده ای که بر مبنای تحلیل به دست آورده خرسند باشد لذا می باید با این اجزای پراکنده ف ساختمانی نو یعنی یک کل ِ راستین بسازد ، اما چون خرد این کل را می آفریند و اجزای آن را بر طبق قاعده ی خویش میسازد ، شناخت کاملی از ساخت آفریده ی خویش به دست می اورد . خرد این ساخت را درک میکند چون میتواند آن را در جامعیتش و طبق توالی و ترتیب ِ یکایک عناصرش باز آفرینی کند . تنها در این حرکت دو گانه ی عقلی یعنی تحلیل و ترکیب میتوان مفهوم خرد را کاملا مشخص کرد.

سبک های هنری نیز چونان فلسفه بر پایه ی گفتگویی که با سنت داشته اند بنیان نهاده شده اند . هر سبک ِ نوینی در قرائت دقیق از سنت ِ پیش از خود است که نطفه میبندد. مدرنیسم که بیشتر گسست از سنت است ، خود را در گریز از اصول کلاسیک تبیین میکند . پست مدرن ها نیز که به زعم خویش بر آنند تا رویکردهای افراطی مدرن و بحران های آن را ترمیم نمایند و اصول ومولفه های سنت را در مقام (دیگری) خوب بشناسند تا از تعامل میان آنها به مولفه های پست مدرن دست یابند. دیکانستراکشن نیز که در پی واسازی متن وتوجه به عناصر نهفته در آن است ، آنجا که موضوعش سنت باشد باید تمام وجوه مختلف سنت را مورد توجه قرار دهد . پسامدرن ها و دیکانستراکشنیست ها هر دو نقطه ی عزیمتشان سنت است و هردو به یک معنا سنت شناسند با این تفاوت که پست مدرن ها رویکردی تاییدی / انتقادی یه سنت دارند و دیکانستراکشنیست ها رویکردی انتقادی / انکاری ، اما سنت برای هردو به مفهوم ِ(  دیگری) است.

/ 6 نظر / 22 بازدید
mojode nashenakhte

salam naznain,,khondme meghalate fekr konem ye 20 dafe dige bayed bekhonem ta bedonem chi mikhai begi..mishe ye horde asonter sadeter benavisid! :)

armin

armin

konAr

be joune khodam mordamo zende shoudam tA ino khoondam vooy vooy tazeh nafahmidam

رها

يادداشت خودکشی!!!