یک فنجان قهوه ی تلخ با مارتین هیدگر

 

افعالی که ما به آنها مبادرت میکنیم از ساده ترینش که نوشیدن آب باشد تا عجیب ترینش مثل شهادت جویی ، همه دارای دلائلی اصلی و فرعی هستند. ما همواره توجه خود را به یک نقطه ی اصلی و قاطع معطوف میداریم در حالی که انگیزه ها ی فرعی و خرد و ریز در کنار هم بیشتر موجبات فعلیت را فراهم می کند تا جایی که خود دلیل اصلی تنها میتواند به عنوان ِ نمودی از همه ی آن دلائل دیگر تلقی شود.

اما چیزی که بیشتر انگیزه ی من بود تا مقاله ی زیر را بنویسم این شد که امشب رفته بودم برای خانه ام کمی خرید کنم و قدمی بزنم . خانه ی من در یکی از این مجتمعات ِ شلوغ ِ چند طبقه است که هر طبقه بالغ بر 200 واحد منزل ِ مسکونی دارد. جلوی مجتمع ، پیرمردی ایستاده بود و با مسئول ِ خدمات ِ ساختمان بگو مگو میکرد. پیرمرد تیپ مفتضحی داشت مثل ِ جلال آل احمد با آن کلاه  ِ کج و پالتوی بلند و حتا شاید مثل ِ خود ِ من که دوستان اخیرا میگویند شبیه ِ راسکل نیکف شده ام. پیرمرد با آن ظاهر ِ رقت بار و درحالی که یک نان بربری به دست گرفته بود نک و نال میکرد که باز چه کسی به آنتن مرکزی دست زده که شبکه های تلویزیون  منهدم شده؟ ناغافل پیرمرد شروع کرد های های گریه کردن که حالا من چه گلی به سر بگیرم دیگر دلم به چی خوش باشد این لامصب را هم از من گرفتید....

جدا شوکه شدم . یارو که تا سی سال پیش در حوالی ِ تبریز به شغل ِ شریف ِ دوشیدن ِ بز و نواختن ِ خران ِ همنواله اش سرگرم بود حالا برای برفک ِ تلویزیونش زار میزد. همین است دیگر: تکنولوژی آمده و با خود ،  فرهنگ ِ گریز نا پذیرش را نیز هبّه می کند و چرا نه؟ مسائلی از همین دست باعث شده نسل جوان و مدرسه ای به شدت تغییر یافته و در برابر ِ سیاست های ارتجاعی به نحوی غریزی ، گارد بگیرد و زیر بار فرهنگ و اخلاقیات ِ ارگانیک جامعه نرود. یک شکل ِ این اعتراض و گارد گرفتن از منظر ِ تاریخ ِ فعلی به صورت ِ فروپاشی ِ هویتی ِ این نسل قابل مشاهده است. امروز گسترده گی ِ فرار از خانه ، اعتیاد ، خشونت ، طلاق ومسلئلی که ما آن را ناهنجاری اجتماعی قلمداد می کنیم انگیزه های به شدت حیرت انگیزی یافته و بسان ِ گذشته فحشا ریشه در فقر ندارد بلکه میل ِ به خود بودن باعث ِ فرار از خانه و تن سپردن به عواقب ِ آن میشود. ممکن است در پروسه ی حال ِ حاضر این موارد بسیار دردناک و نومید کننده به نظر برسد حال آنکه این تحول جامعه و خروج ِ این نسل از ساختار های سنتی را به همراه خواهد داشت که در بدو ِ امر با نوعی خشونت و خودزنی و قربانی کردن ِ خود همراه است ولی ذات ِ این حرکت شوریدن ِ بر تمام بنیاد های تفکر حاکمیت ِ سنتی است.

طبیعتا امروز ما با یک آخوند ِ شپشوی حجره نشین سرو کار نداریم چراکه طبقه ی کاهنان برای ابقائ خود و حفظ ِ قدرتی که بیش از دو قرن از زمان ِ ملا احمد نراقی تا سال ِ 57 برای آن کوشیده و با پول ِ خمس و زکات و تمرکز ِ ثروت ، نهایتا آن را فراچنگ آورده از پای نخواهد نشست.

امروز حتا یک فرد ِ اوگاندائی هم میداند که حاکمیت به عنوان ِ تز ، همواره آنتی تزی به همراه خواهد داشت و با رسوخ ِ در ارکان ِ این آنتی تز باید آن را به نفع ِ حاکمیت ، مسخ نمود و خصلت ِ مخاصمه جوی آن را به عنصری قابل قبول و بی خطر فرو کاهید، بی سبب نیست که امروز طلبه ی جوان ِ ایرانی که هم حقوق ِ مکفی دارد هم وجاهت ِ اجتماعی و شغلی و دانشگاهی ، از پستو بیرون میزند و کنفرانس های ادبی فلسفی براه می اندازد ( جفتک پشت ِ جفتک و از ما نیز کشیده پشت ِ کشیده)

حاکمیت دریافته باید با حضور در کانون های فکری و معرفتی و تفسیر ِ علم ِ روز به نفع ِ خود بار ِ دیگر فونداسیون ِ پوسیده ی خود را آرماتوربندی کند و بیراه نیست که استاد اعظم ( روحی فداه) آیت ا... مصباح یزدی جنت مکان ِ خلد آشیان!!ِ سفیهانه به دنبال ِ فلسفه و هرمنوتیک ِ روز افتاده و در چهره ی یک روحانی ِ عمیقا پسا مدرن عبور ِ از قلاع ِ دشمن را با توسل به دامن ِ حضرت ِ هیدگر برای ما به ارمغان آورده است پس بیهوده نیست که جان ِ ایرانی در واهمه ی مواجهه ی راستین با نیچه پا پس میکشد و به تعبیری شکلاتی از فوکو بسنده میکند، لذا من تصمیم گرفتم بیخ ِ ریش ِ همین هیدگر را بچسبم و با توضیح ِ بسیار ساده و سردستی ِ آرای فلسفی ِ هیدگر در مقاله ی زیر نشان دهم چرا فلسفه ی غرب در نهاد ِ ذهن ِ ایرانی وارونه میشودو از آن بدتر این که سفهای دیگری که میخواهند جلوه ی شبه روشنفکر ِ معترض به خود بگیرند در آثار ِ بدیع ِ خود هیدگر را سمبلی از تفکر ِ فاشیسم ( ِ حتا حاکمیت ِ فعلی) نشان میدهند. نمونه های بسیار با مزه ی این امر در فیلم ِ رستگاری در هشت و بیست  دقیقه بود که کاراکتر ِ جوان ِ مذهبی و رادیکال ِ داستان همواره کتب هیدگر به دست دارد یا اخیرا سریالی در تلویزیون میدیدم که در آن یک قاتل ِ زنجیره ای ِ از فرنگ برگشته هیدگر می خواند... تو خود حدیث ِ مفصل تر بخوان از این مقدمه ی مفصل ِ من !

 

                    طرح اصلی ِ هیدگر

اجلاء و ابهاء امور ، وجود است و در عین ِ حال همین وجود از هر امری مستورتر است.

فلسفه از اینجا آغاز شد که خواست به این پرسش پاسخ گوید: وجود چیست؟ و ارسطو گفت که آغاز ِ فلسفه ، تحیّر است .

وجود (being) بزرگترین مشغله ی فکری هیدگر است از دید ِ وی تفکر ، با اندیشیدن به بحث ِ وجود آغاز می شود و آن کس که به وجود نمی اندیشد وارد ساحت ِ تفکر نشده است. بحث ِ وجود در پرتو بحث ِ پیرامون ِ موجودات، فراموش شده و در سیر ِ فلسفه ، وجود ، به صورت ِ مشترک ِ لفظی یا مشترک ِ معنوی باقی مانده است.هیدگر به دنبال ِ معنای واحدی از معنا های چند گانه ی وجود میگشت و از همین جا بود که به سنت تفکر ِ ماقبل ِ سقراطی توجه نشان داده و به نقد ِ مدرنیسم می رسد.

در مثنوی ِ شریف حکایتی هست که یک ماهی از پیر ِ خود میپرسد بیرون ِ این آب چیست؟ ماهی ِ ارشد پاسخ میدهد وجود ِ ما بسته ی آب است جز آب چیزی نیست . همان گونه که ماهیان غرق ِ در آبند هیدگر میگوید ما غرق ِ در وجودیم. با تمسک به مثال ِ جالب ِ غار ِ افلاطون در می یابیم تا چه میزان نگاه ِ ما به تصوری از اشیاء و موجودات عادت میکند. تمام ِ تلاش ِ هیدگر همین است که نگاه  موجودبین ِ ما را به نگاه  ِ وجودبین سوگردانی (turning) کند چرا که همین نگاه به وجود معنای هستی است.

طرح ِ اصلی ِ هیدگر transcendence  یا اثبات ِ امکان ِ ذاتی ِ استعلاء ست. استعلاء به معنای عبور کردن ، فراروی یا در اینجا به طور خاص به معنای برون_خویشی چیزی ست که در ادامه بیشتر بدان میپردازم.

                                heidegger.jpg

وقتی فرهنگ ها دچار فروپاشی می شوند ، پارادایم ها فرو میریزند ، شکاکیت همه جا را فرا میگیرد و همه میپرسند حقیقت کجاست و برای مکشوف ساختن ِ حقیقت هر کس خیالی میبافد و نمی داند که هنوز هیچ یک از این خیال ها به اندازه ی خود ِ حقیقت ، خیالی نیست.

در چنین فضایی دکارت به دنبال ِ یک معرفت ِ یقینی میگشت. همانگونه که ارشمیدس گفت اگر به من یک دیلم ِ بزرگ بدهید و نقطه ای در آسمان ، من زمین را از جا خواهم کند، دکارت نیز میگفت به من یک نقطه ی استوار بدهید ، من فونداسیون ِ معرفت ِ بشری را بر آن بنا خواهم کرد ... و دکارت آن را کجا یافت؟ (( فکر میکنم پس هستم. )) این نقطه ی یقین بود پس دکارت وجود ِ خودش را به رسمیت شناخت و آن را اثبات کرد اما با دو مشکل ِ بزرگ مواجه بود. اول ، وجود ِ من های دیگر others minds  و دیگر ،اثبات ِ جهان ِ خارج! دکارت می گفت چیزی را باور کن که بتوانی بی واسطه درک کنی اما خودش نتوانست دلیلی اقامه کند که شما (others minds) هم وجود دارید از کجا معلوم که همه ی شما تنها بخشی از خواب ِ من نباشید؟ هان؟

دکارت جهان را به دو بخش ِ سوژه ( من ، فاعل ِ شناسا) و دیگری جهان ِ خارج تقسیم کرد و بر اثر ِ راهی که خود پیش گرفت شکاف ِ عظیمی بین ِ این دو افتاد.... چگونه وجود ِ جهان ِ خارج را اثبات کنم؟ ( این معضل ِ دکارت بود.) چطور چیزی را که اثبات نشده فرض بگیرم؟

بعد از دکارت همه دچار ِ این استعلا شدند که چگونه از ذهن ِ خود به جهان ِ خارج فرا رویم؟

دکارت میپرسد من هستم حال چطور ثابت کنم که جهان هم هست؟  هیدگر پاسخ میدهد: همین که گفتی هستی، جهان ِ سوژه خود به خود ثابت شده چرا که این من ، عین ِ تعلق با جهان و با وجود است و آدمی اساسا چیزی جز همین نسبت ِ با جهان ِ خارج نیست یعنی آدم ِ منتزع از جهان وجود ندارد و من ِ ایزوله ، اساسا توهم است.

                    heidegger.gif

هیدگر می گوید ما انسان یا سوژه نداریم بلکه این سوژه همواره در ارتباط با ابژه است.

ملاصدرا می گوید معلول قائم به ذات نیست و از علت است که قوام می یابد

وجود ، ابژه و عالم در تفکر هیدگر به یک معناست و وجود ِ سوژه ،عین ِ تعلق به ابژه است و سوژه ای منقطع از ابژه وجود ندارد .

ودر این میان طبیعی ست که سوبژکتیویسم مانع ِ اصلی ِ فهم ِ استعلای هیدگر باشد.

  1. سوبژکتیویسم آن تلقی ست که انسان را برابر با سوژه ( قائم بودن ِ فاعل ِ شناسا) میداند.( همان حیوان ناطق یعنی ذی شعور بودن)
  2. مهمترین رابطه ی انسان و جهان  را رابطه ی شناختی (کوگنتیو) میداند.
  3. . قائل به این است که هرنوع رابطه با جهان ، مبتنی بر رابطه ی ادراکی ست.

هیدگر میخواهد بگوید آن خصیصه ی اصلی که آدمی را آدمی می کند نسبت ِ با وجود است ، لذا هیدگر سعی می کند اوج ِ سوبژکتیویسم را که دکارت باشد تخریب نمایدو سپس ِ آن مجبور است به نقد و بررسی ِ اگزیستنشال هم بپردازد.

هیدگر می گوید نه اینکه انسان در جهان است بل انسان در جهان ، بودن است being in the world  

و اگر از مقاله ی خصمانه ی آشوری بگذریم فردید نیز از این استعلاء تعبیر میکند به کون فی العالم یعنی ادراک ِ این امر که این یک رابطه ی وجودی ست.

  مقوله ی زمان نزد هیدگر

تحلیل ِ هیدگر چنین است که زمان ، نه حاصل ِ حرکت ِ اجرام و نه ساخته ی ذهن ، بلکه انسان یعنی خود ِ زمان ، یعنی آدمی نحله ی وجودی ای است که میتواند از خودش استعلاء ( برون- خویشی) کند. گذشته ،حال و آینده سه نحوه ی برخورد ِ ما با جهان و سه نوع برون خویشی است. به طور ِ مثال من پیش ِ خودم میگویم : 5 دقیقه ی  دیگر میروم یک قهوه میخورم. آینده ای وجود ندارد اما همین تفکر به آینده و نوشیدن ِ قهوه ، ایجاد ِ برون – خویشی می کند و اساسا با همین برون – خویشی هاست که آدمی یک افق ِ زمانی میسازد تا در آن با وجود مواجه شود.

  444534a-i1.jpg

                       

هیدگر در ایران سر ِ سفره ی چای و قلیان ِ مش تمساح !

تفکر با من آغاز نمی شود بلکه درون ِ یک سنت ِ اجتماعی – تاریخی ست که شکل میگیرد و نه در یک فضای اثیری و انتزاعی. ما هماره در میان امکاناتی که از قبل برای ما قرار گرفته می اندیشیم پس اسیر ِ سنت تاریخی ِ خود هستیم و عدم ِ عنایت  به همین مضمون است که باعث میشود در ایران بخواهیم همین هیدگر را جدا و بیرون از سیر تاریخ فلسفه ی غرب از آن ِ خود کنیم. لذا کاهنان ِ متفلسف ما معتقدند باید از سنت تاریخی گذشت و در گذر از متافیزیک به عالم ِ معنوی رسید و دقیقا همین جاست که حاج آقا می گوید منظور ِ هیدگر از وجود ، همان امر ِ قدسی است و در غیر ِ این صورت فلسفه ی او اصلا فهم نمی شود. و حاجی می گوید: هیدگر بر خلاف نظر سارتر که اورا آتئیست میدانست کافربه خدائی ست که موجود است در کنار ِ سایر ِ موجودات... و جل الخالق که حاجی نیچه را هم دور میزند و میفرماید being  همانا خداوندگار است (گرچه هیدگر خود هرگز از لفظ ِ خدا استفاده نمی کند.)

خب ضروری ست من راجع به این being   در سنت تاریخی غرب توضیحی دهم و پیش از آن اجازه دهید کمی به این ترجمه های داخلی از مفاهیم ِ فلسفی پوزخند بزنیم. مثلا میدانید که هیگر از انسان با لفظ ِ دازاین dasein   یاد میکند که این (( دا)) در بحث ِ مواجهه با وجود هم ناظر به مفهوم ِ زمان است و هم مکان ( آن هم زمان و مکان ِ مقرر) در ایران دازاین ترجمه شده به آنجا بود ِ خویش... آنجا بودگی و نظیر ِ این لغات ِ مشمئزکننده!

                                           Being

]

در زبان انگلیسی وقتی میگوئیم being  مفهوم پدیده را می دهد و به صورت ِ خودکار یک چیز ِ زنده را تداعی میکند. شروع ی این ماجرا از ارسطو ست که حرکت ی مار و موش و پلنگ و انسان و چرایی ِ شکل و نحوه ی بودن شان را مطرح می کند در مقابل افلاطون که تبیین ِ مُثل پرداخت.

کسی که واژه ی پدیده ( phenomena) را سکه می کند ارسطو است اما بعد از ورود ِ مسیحیت به اروپا از آنجایی که اندیشه ی افلاطون بر سنت فکری اروپائیان ، غالب است دیگر فنومن اهمیت ِ خود را از دست میدهد تا زمان ِ هوسرل که وی ماجرای پدیده را از ارسطو اخذ کرد و جانی دوباره بدان بخشید. سپس هوسرل با فمونولوژی یا پدیدار شناسی انفجارهایی تازه در اندیشه ایجاد میکند از جمله: اگزیستانسیالیسم ، پست مدرنیسم و نهیلیزم و...

اما لفظ ِ being که تا پیش از هوسرل برای  خدا استفاده میشد که منبع آن نیز همان داستان ِ ایده هاست که معتقد بود بدن ها و فرم ها رفتنی ست و به همین علت انسان ، فرم ِ ایده ی خداست لذا در مورد انسان و حیوان از being استفاده نمی شد . در همین زمان است که کلیسا و سنت فکری افلاطونیت معتقد بود که almighty  همان خداست و تنها اوست که being  است و بس ،  اما پدیده شناسی ِ ارسطو و احیای آن توسط هوسرل ، باعث شدbeingکه این بار با حروف ی کوچک نوشته می شد به مفهوم ِ موجد ِ زنده اطلاق شود. پس از هوسرل دیگر صحبتی از being به مفهوم ِ افلاطونی یا کلیسائی در کار نیست و از این واژه ، پدیده های زنده مستفاد میشود.

             ZyklonB.JPG

نکته ی جالب دیگر آنکه متاثر از هوسرل ،هریک از فلاسفه ترم ِ خاص ِ خود را طرح کردند.

هیدگر : time and being 

سارتر: being in its self وbeing and nothingness 

هگل: being of people

از آنجا که being در اساس خالی و تهی ست می خواهد به خود معنا ببخشد اما تمام معناهایی کهbeing به آنها متوسل می شود در نهایت هیچ هستند .  being تنها با هیچ یا پوچی و تهیا همخانه است ولی حاج آقا به نحو ابلهانه ای دوست دارد هنوز از آن مفهوم ِ خدا را استخراج کند.

از آنجا که افلاطون در پدیده شناسی، انتولوژی را به ایده ها ربط میدهد باعث شده این حاج آقا ی ما فکر کند مقصود ِ هیدگر این بوده که به سیستم ِ افلاطونی برگردیم. هیدگر از فلاسفه ی همعصرش می خواست که ماجرای پدیده را انتولوژیک بررسی کنند (انتولوژی ترمی یونانی ست که در بحث و جدل ِ بودن ،حلقه ی اتصال ِ ارسطو و افلاطون محسوب می شد.) اما منظور ِ هیدگر از رجعت به انتولوژی در باب ِ پدیده شناسی  بیشتر همان مقوله ی زبان است.

ستون ِ کج ِ سنت ِ مسیحیت در باب پدیده شناسی انسان را به ورطه ی غربت کشاند . درد و رنج ِ انسان هم ناشی از همین امر است ، چون خود را در غربت میبیند هم رنجور است و هم جستجوگر!

هیدگر بسان ِ نیچه جسارت ِ پرهیز از مذهب را ندارد و مرموزانه از آن شانه خالی می کند از طرفی علیرغم تاکیدش بر زبان آنسان در محیط ِ آلمانی ِ آن زمان جذب شده که هرگز در نامحتمل ترین کابوس هایش نیز افول ِ زبان ِ آلمانی را(تنها در یک دهه ی بعد) نمی دید.

تناقض هیدگر نیز این است که از طرفی دیسکورس را طلب می کند ولی از دیگرسو ضد دموکراسی است.

 

منابع فکری هیدگر

هیچ کاریزمایی جز حقیقت وجود ندارد و آدمی تنها در سنت و فرهنگ آدم است!

یکی از دلائل فروریختن ِ کاریزما ، شناخت ِ دلائل ِ تاریخی آن است لذا شناخت ِ منابع تفکر هیدگر، او را از حالت ِ اتوریته خارج میسازد.

       journal_writingjpg_smaller.jpg

هیگر اساسا نسبتی با ایدئولوژی ندارد کما اینکه فاشیسم هم یک ایدئولوژی مدرن ِ ناشی از اومانیسم است.

معمولا مخالفین هیدگر ، مدافعین مدرنیته می باشند.

ریشه های تفکر کیرکه گور در هیدگر زیاد است ، از جمله : من ِ معتبر و من ِ نا معتبر، نقد ِ خردگرائی ، نقد ِ سیستم

هیدگر تفسیر فمونولوژی را از هوسرل اخذ کرد اما سرانجام به نقد ِ رادیکال ِ پدیدار شناسی ِ وی پرداخت.

نقد ِ متافیزیک ِ هیدگر متاثر از نیچه است.

تاثیر از سنت عرفانی مسیحیت (اکهارت) در عناصر تفکر هیدگر مشهود است. در کاتولیسم اعتقاد بر این است که خدا در وجود ِ مسیح ، جسمانیت پیدا کرد... هیدگر می گوید: زبان ، خانه ی وجود است و اثر ِ هنری یعنی تجلی وجود( مراد از هنر ، هنری ست که عین ِ تفکر است) حال اگر به جای ( وجود ) هیدگر، کلمه  بگذاریم نسبت ِ وی را با کاتولیسم میبینیم.

تاثیر از شلایرماخر آنجا که از فهم ِ انسان به منزله ی جوهر حرف میزند.

تاثیر از دیلتای آنجا که صحبت از کلیتی می کند که احاطه کرده است.

در بحث ِ زمان ، هیدگر متاثر از آگوستین است.

 

خب فکر می کنم فعلا تا همین حد بسنده کند کما اینکه از تایپ کردن هم خسته شده ام.

 

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
اعرابی

يکی نيست به من بگه صفحه ی کامنت ها رو چه به معرفی وبلاگ ولی راه سريع تری پيدا نکردم يه سری به وبلاگ ابن محمود و نقطه ته خط بنداز ابن محمود قشنگ پنبه ی براهنی رو زده نقطه هم مطلب جالبی در باره ی نقد نوشته ابن محمود تو بلاگفاست راجع به افاضاتت هم بعدا مي نويسم